تبليغاتX
خاطرات تلخ و شيرين مليكا

خاطرات تلخ و شيرين مليكا

الا اي كه راز خدايي خداكند كه بيايي

محرم يعني...


 

محرّم يعني ●●●●
خوب گوش كن .                            ميشنوي؟                صداي هل من ناصر ينصرني؟

 بله دوباره محرم، ماه شهادت ماه ايثار، محرم ماه عشق ماه مردانگي ،محرم ماه آزادگي ماه انسانيت ، ماه غيرت ماه محبت ، ماه شجاعت و آگاهي از راه رسيد.محرم آمد وعلم ها بالا ميروند ومداحان مي خوانند: واي حسين ... / باز اين چه...
ومن تو چه ميكنيم؟  گريه؟  ناله؟   براي چه ؟ براي چه كسي وچرا؟ بله چرا گريه ميكنيم؟ براي اينكه اهل بيت امام وخود امام كه تشنه ماندند؟ همين؟
 اصلا از محرم چي فهميديم؟  فلسفه عاشورا را ميدانيم؟  فلسفه حج نيمه تمام را چه طور؟ از محرم فقط نذري هايش را فهميديم؟  سينه زدنهايش را؟ وبعد از محرم؟ چقدر امام حسين(ع) را شناخته ايم؟
بياين كمي بيشتر فكر كنيم وبا نگاهي تازه نو به عاشورا بنگريم. ما خودمان را گم كرده ايم. خيلي چيزها رافراموش كرديم وشايد هم... فكر كنيم شايد كه كربلا را بفهميم.شايد بفهميم اصلاً محرم يعني چه ؟

آري محرم يعني ...
 
صداي زنگ قافله  بگوش ميآيد ؛ صداي گريه آب از شرمساري عطش کاروانيبان ؛  
صداي هل من ناصرٍ ينصرني ........
جانم به فداي تو اي عزيز زهرا ، اي حسين جان.........
 
باز بوي محرم در هواي شهر پيچيده .
محرم اولين ماه سال قمري است.

محرم شايد براي اونهايي که تحويل سالشون  باشه عيد است.
محرم براي اونهايي که به انسان اهميت مي دهند فلسفه است
محرم تغيير نگرش انسان به انسان است.
تغيير تفکر انسان نسبت به هستي ،قضا وقدر، جبر واختيار.بودن ونبودن است
محرم يعني بودن ونبودن ، يعني نبودن بهتر از بودن، يعني جاودانگي،يعني آزاده ماندن ،يعني نبض عطش،محرم يعني خودت باش براي ديگران،يعني مرگ تملق،يعني امحاي چپاول وظلم،محرم يعني تبلور شعور انسان در شعر شهادت،يعني بمير وزنده بمان،محرم يعني جشن ، شور رشادت
يادمان باشد براي انسان ماندن سري به جشن شهادت حسين بزنيم. انسان باشيم و...
آري محرم يعني ايستادگي .محرم يعني پايداري. محرم يعني محبت .
محرم يعني ماه تجديد بيعت با حسين بن علي (ع)محرم يعني ماهي كه بما ياد آوري مي كند براي دوباره و چند باره در تاريخ زندگيمان( هيهات منا الذله)محرم يعني اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيدمحرم يعني  زيباييهاي زندگي براي خدا بخاطر خدا و با خدا،محرم يعني با قلب شكسته ي زينب همنوا شدن وبه نداي هل من ناصر  حسيني جواب دادن . اين ماه بهترين صحنه براي آزمايش و آزموده شدن است. آزمايشي براي در كنار هم بودن و يكي شدن، تمرين در كنار يكديگر براي رسيدن به هدفي مشترك، تمريني براي ايثار جان به خاطر هدف و تمريني براي بزرگ شدن و سرافرازي و سربلندي، تمريني براي بهتر زيستن و با غيرت و افتخار زندگي كردن، محرم حريم ايمان و حصار قرآن است. محرم تحريم بازار باطل در جهت رونق حق و حقيقت است. محرم اهرم حركت دهنده انسان هاست. محرم به بودن ويا نبودن به حيات انساني، به تاريخ و تمدن معناي نويني بخشيده است. محرم مرگ را شكوهمندانه امضاء كرده است.
   محرم ماه اقامه نماز در ميدان جنگ و در پناه استقامت ايمان است. محرم ماه تطهير ارواح آلوده به دنيا در چشمه سار اسلام ناب محمدي(ص) است. محرم كتاب مرجع دلها و احساس ها، كتاب مقدس عاطفه و ايمان، كتاب خون وشهادت، كتاب شور و شعور، كتاب عشق و كتاب غلبه نور بر ظلمت، محرم يعني پايداري، محرم يعني ايستادگي، محرم يعني محبت، محرم ماه حماسه و شجاعت، ماه فداكاري و ماه پيروزي خون بر شمشير.
    محرم ايستادن در مقابل ظلم و ستم است، محرم چگونگي پاس داشتن عقيده را به ما آموخت و راه جاودانگي معنوي و مردي را از راه درست خود ترسيم كرد. و در اين ماه حسين راهنماي راه رشد، شرف، فضيلت و هدف شد.دليري و آزادگي از قامت بلندش روئيد. عشق از نامش حرمت يافت و ستم سوزي و كفرستيزي درس اول كلاسش شد.حسين نماد و شاخصه استمرار دين، آيات قرآني و سنت نبوي است و نيز نماد حقيقتي مظلوم و متكي به عترت كه در طول قرون و اعصار به نام تشيع شناخته شده است
.محرم يعني...
                                                                                                التماس دعا

دوستاي خوبم سلام منو ببخشيد كه زندگينامه ام را نيمه كاره رها كرده مدتي است كه محل كارم تغيير پيدا كرده و در محل كار جديد دسترسي به اينترنت ندارم ، زماني هم كه به منزل مي رسم آنقدر خسته هستم كه حال آپديت كردن را ندارم ، اما با اين وجود بزودي ادامه ماجرا را خواهم نوشت اميدوارم كه منو ببخشيد.

 

   

سلام دوست جونم های خوب و مهربونم ، ببخشید که چند هفته ای از من خبری نبود آخه تلفن اتاقم قطع بود ، محل کارم هم دسترسی به اینترنت نداشتم .

در ضمن بعضی از دوستان واسم کامنت گذاشتن که آیا این زندگینامه حقیقی است یا داستان باید خدمتشان عرض کنم که بابا به خدا حقیقی است ، زندگینامه خودمه .

 

نوشتنم نمیاد! آخه آدم چه طوری باید تولد خودشو تبریک بگه؟!
تولدم مبارک، سلام ۲۴ سالگي.

بقول یکی از دوستان آخه یکسال پیرتر شدن که جشن گرفتن نداره !!!!!!!!!

 

 

امروز ۱۹ آذر تولد منه س تفلدم مبارک

 

   

یا ضامن آهو..السلام علیک یا علی بن موسی الرضااااااااا


 

اومدم امام رضا تا با تو درددل کنم، دلمو با عشق تو هر دو تا متصل کنم،

اومدم امام رضا تا که تو درمو درمونم کنی، به سرم دست بکشی یکباره درمونم کنی

آقاجون، دلمو به پنجره‌ت گره زدم دارم می‌رم، دوست دارم تا برمی‌گردم گره‌هامو وا کنی

 

 

ضریح و گنبد و خواب و ستاره... من و چشمانتان نذر دوباره

    دوباره عاشقی، پرواز کردن... تمام عقده ها را باز کردن

امام رضا (ع) هشتمين پيشواي شيعيان عالم و يكي از مفاخر جهان اسلام و مسلمانان

سراسر گيتي ، به مردم ايران افتخار داده و در خاك معنويت پرور ايران مدفون و اين خاك و سرزمين را طوطياي جهانيان قرارداده است .
به روح پاكش و ارواح طاهرين پدر و اجداد گرامش و فرزند و فرزندزادگانش صدها كه بلكه هزارها درود وسلام مي فرستم.

 

 

   

قسمت ششم زندگينامه ام ( خاطرات تلخ و شيرين مليكا )


سلام دوستاي خوبم ، سلام ياراي مهربونم ، سلامي از اعماق وجودم به شما كه برام بهترين هستيد ، از بابت اين همه محبت از همه ي شما ممنونم ، فقط ترا به خدا منو ببخشيد كه اگه با نوشته هام دل لطيفتان را به درد آوردم ، و چشمان زيبا و پر از مهرتان را باراني نمودم اميدوارم كه منو حلال كنيد و از من راضي باشيد و فقط برام دعا كنيد.

 

بعد از اينكه مادر عزيزم مرحوم شدند من چون كسي را نداشتم بالاجبار پيش پدرم و زن و بچه اش برگشتم و با آنها به زندگي ادامه دادم ، آزار و اذيت هاي آنها و همچنين صبر من روز به روز بيشتر مي شد .

تصميم گرفتم به سر كار بروم ، به همين دليل نامه اي به يكي از همكاران مادرم زدم وي هم مرا به موسسه اي در نزديكي منزلمان معرفي كرد ، پدر و زن پدرم كه از خدا مي خواستند سريع موافقت كردند و از آن پس هم درس مي خواندم و هم كار مي كردم مدرسه شيفت ظهر بودم به همين دليل صبها به سر كار مي رفتم ، حقوقم زياد نبود اما محل كارم را دوست داشتم زيرا همه با من مهربان بودند ، آنجا در كتابخانه كار مي كردم و چون كتابخانه كوچك بود و مراجعه كننده هم به آن صورت نداشت من مسئول كتابخانه بودم .يكسالي در آن كتابخانه كار كردم سپس با كمك رئيس محل كارم براي رئيس يكي از ادارات دولتي نامه اي نوشته و درخواست كار كردم و از آن كتابخانه به آن اداره انتقال يافتم ، با اين انتقال حقوقم نيز 2 برابر نيم شد ، و اكنون مدت 9 سال است كه كارمند همان اداره هستم ، الحمدلله حقوقم بد نيست .

در كنار كارم ديپلمم را گرفتم و دانشگاه با رتبه عالي دندانپزشكي دانشگاه آزاد قبول شدم ، با هر زور و بد بختي و قرض و وام بود ثبت نام كردم و دو ترم را به خوبي پاس كردم اما به علت اينكه هزينه دندانپزشكي دانشگاه آزاد بسيار زياد بود نتوانستم ادامه دهم و متاسفانه انصراف دادم ، چند سال پشت سر هم سراسري شركت كردم اما قبول نشدم كه نشدم . از اين رو تصميم گرفتم پيام نور روانشناسي بخوانم .

در بهمن سال 1380 پدرم و دوستش مامورت به بم رفته بودند كه با يك ماشين شاخ به شاخ شده و هر دو تاي آنها در جا فوت مي كنند، كه خدا رحمتش كند ، پدرم مرا خيلي اذيت كرده بود ، من تا 3 ماه پس از مرگش حاظر نبودم وي را ببخشم اما چكار كنم كه پدرم بود ، و من پس از سه ماه يك روز كه عيد مبعث بود به خاطر آن عيد مبارك و به خاطر اينكه خدا گناهان مادرم خانم موسوي را ببخشد از پدرم راضي شدم .

پس از فوت پدرم زن پدرم مريم يواش يواش با من مهربانتر شدند و آزار و اذيت هايش كمتر و كمتر مي شد ، نمي دانم چرا شايد چون من خيلي به آنها محبت مي كردم ، شايد هم دلش برايم مي سوخت ، نمي دانم .

من از همان سيزده ، چهرده سالگي خيلي خواستگار داشتم و كلاً جايي نبود كه بروم و برايم خواستگار پيدا نشود ، در فاميل هم خواستگاران فراواني داشتم ، نمي دانم چرا شايد چون اصلاً اهل قر و فر و اصلاح كردن و اين حرفها نبودم ولي با وجود اينكه زن پدرم با من مهربانتر شده بود اما هر گز خواستگاران مرا راه نمي داد يا اگر راه مي داد جوري حرف مي زد كه آنها در مورد من به شك بيافتند ، و يا اگر آنها هم قبول مي كردند با من كلي دعوا و داد و بيداد مي كرد كه تو قبول نكن آنها آدمهاي بدي هستند و...

روز ها از پي هم مي آمدند و مي رفتند، من توي اين مدت همچنان با آن دوست دوران كودكي ام هانيه ارتباط داشتم آن بنده خدا پس از فوت مادرم مدتي با يك ياز اقوامشان زندگي مي كرد سپس مدتي به همدان رفته و بعد از آن در يك كانتينر در خرابه اي در خيابان پامنار تهران زندگي مي كردند ما دو تا دوست جدا نشدني براي هم بوديم دو تا غمخوار دو يارو ياور...

در تمام اين لحظات خدا با من بود چه در شاديهام و چه در غمهام هرگز منو تنها نگذاشت ،  مثل يه مادر كه دست بچه اش را مي گيرد تا در چاله و چوله نيافتد خدا دست مرا گرفت و از چاله چوله هاي زندگي نجاتم داد ، هر چقدر من بنده بدي بودم اما خدا برام خداي خوبي بود. 

 

ادامه دارد

   

قسمت پنجم و تلخ ترين قسمت زندگينامه ام (خاطرات تلخ و شيرين مليكا)


   خداحافظ مادر...

 

بله اونروز دلم خيلي شور مي زد ، نمي دونم چي جوري گذشت تابه فردا رسيدم ، سر كلاس اصلاً هواسم به درس نبود ، فكرم خيلي مغشوش بود ،‌ لحظه شماري مي كردم تا زنگ مدرسه به صدا در بيايد .

 هر چند كه عقربه هاي ساعت با من سر لج اوفتاده بود و زمان دير مي گذشت اما بالاخره زنگ به صدا در آمد و همه رهسپار خانه شدند من هم سريع خودم را به اولين باجه ي تلفن رساندم ، با منزل همسايمان تماس گرفتم تا از حال مادر خوبم خانم موسوي مطلع شوم ،

-     الو سلام نرگس خانم من مليكا هستم چند روزه هر چي به مامانم زنگ مي زنم كسي گوشي را بر نمي داره نگران شدم...

-     سلام مليكا حالت چطوره دخترم ؟ مگه خبر نداري مامانت خانم موسوي  يه ذره آب جوش ريخته روي پاش و 4 روزه بيمارستانه ....

هيچ وقت اون لحظات تلخ يادم نمي ره ، با شنيدن اين كلمات داشتم از هم مي پاشيدم ، داشتم منفجر مي شدم ، داَشتم ديوانه مي شدم به خدا داشتم دق مي كردم ، داشتم ميمردم ، داشتم  داشتم داشتم ... آخه مگه مي شه كسي يه ذره آب جوش بريزه روي پاش و 4 روز بستري بشه حتما اتفاق بد تري افتاده ، حتما چيزي شده كسي نمي خواد بمن چيزي بگه ،بدون خداحافظي گوشي را رها كرده ، با تمام سرعت و به سمت خانه مي دويدم و با صداي بلند گريه مي كردم به خانه كه رسيدم نمي دونم با مشت در مي زدم يا با لگد فقط مي دانم مريم خانم بنده خدا نگران در را باز كه چه شده من هم با گريه به دست و پاهايش افتادم كه مامانم آب جوش ريخته رو پاش بيمارستانه منو ببريد پيش مامانم اول منو يه ذره دعوا كرد كه با اجازه كي رفتي توي باجه تلفن ؟ مگه دختر باجه تلفن مي ره و ...

اين لحظات را هرگز نمي توانم فراموش كنم ، افتادم روي پاهاش كه ترا به خدا منو ببريد ، التماس مي كردم ، اشك مي ريختم تا خلاصه راضي شد و گفت من كه نمي تونم ببرمت بايد صبر كني تا بابات بياد ، خلاصه انتظارم بسر رسيد و نزديكاي غروب بابام از راه رسيد و مرا به منزل يكي از اقوام آورد تا آدرس بيمارستان را گرفته و از جزئيات مطلع شويم ايشان گفتند به علت خرابي شومينه منزل خانم موسوي مادر عزيزم آتش گرفته و مادرم حدود 30 درصد سوخته و الان چهار روز است كه در بيمارستان سوانح سوختگي شهيد مطهري تهران بستري است ،سپس اضافه كرد كه در اين چند روز فقط اسم ترا صدا مي كند و ما آدرسي از تو نداشتيم تا خبرت كنيم. من هر چه اصرار كردم كه بريم پيش مامانم همه گفتند الان شب است و ملاقاتي قبول نمي كنند من گفتم مي ريم التماس مي كنيم اما گفتند كه نه تا فردا صبر كن راه نمي دهند من شب را منزل آنها ماندم ، تا صبح چندين مرتبه از خواب پريده و گريه مي كردم .

 

 

خلاصه صبح ساعت شش با بيمارستان تماس گرفتم تا حالشان را بپرسم پرسيدن شما گفتم من دخترشان هستم ، گفتند ايشان اصلاً حالشان مساعد نيست سريع خودتان را به بيمارستان برسانيد.

ما هم همين كا را انجام داديم من تمام مسير بي تابي مي كردم ، وقتي رسيديم بيمارستان اول مرا راه نمي دادند و مي گفتند كه بچه هستم ، سپس گفتند مادرم رفته يك بيمارستان ديگه تا از قلبش عكس بياندازند اما از آنجا كه من دختر با هوشي بودم با اين حرفها گول نخوردم و مي گفتند مامانم هر كجا هست ، هر كجا رفته و در حالي كه هست من بايد همين الان وي را ببينم ،

اما اما اما مامانم يك ربع قبل از اين كه ما برسيم رفته بود ، رفته بود يه جايي كه من ديگه نمي تونستم اونو ببينم ، مامانم مليكاي خودشو تنها گذاشته بود ، روح بزرگ مامانم تحمل اين دنياي پر از زشتي را نداشت و پرواز كرده بود ، فرشته پرنده روحش را به پرواز در آورده بودند و اونو با خودش برده بودندُ اما نمي دونم چه جوري دلش آمد منو با يه دنيا غم و درد و بي كسي تنها بگذاره ، آخه بدون من كجا رفته بود ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

سوختگي مادرم 30 درصد بود اما چون قلبش ضعيف بود نتوانسته بود تحمل كند و مرحوم شده بود كه خدا رحمتش كند ، هر چه التماس كردم نگذاشتن جنازه اش را ببينم ، هر چي مادرمو صدا كردم ، هر چي داد زدم بي فايده بود ، نمي تونستم باور كنم با تمام قدرت فرياد مي كشيدم ، نمي دانيد من اون لحظه چه زجري مي كشيدم تنها يارو ياورم ، تنها حامي ام رااز دست داده بودم ، با دلي شكسته ، روحي آزرده ، و كمري خم شده زير اين غم بزرگ آن تلخ روز را به فردا رسانده فردا از جلوي بيمارستان تشييع جنازه بود باز هر كاري كردم نگذاشتند مادرم را ببينم ، هر چه اصرار كردم لاقل بگذاريد تا بهشت زهرا سوار بر آمبولانس شوم و پيش مادرم باشم اما نگذاشتند ، در غسالخانه هنگامي كه پيكره بي جان مامانم خوبم را مي شستن او را ديدم اما ، نمي دانم چرا هر چه صدايش مي كردم جوابم را نمي داد ، هر چه اشك مي ريختم اشكهايم را پاك نمي كرد ، قربان صدقه ام نمي رفت ، چرا خاموش شده بود نكند كه با من قهر بود ؟؟؟

قبل از آن كه وي را به خانه ابدي اش بسپارند لحظاتي ، جنازه اش را بغل كردم ، بوسيدم ، بوئيدم ،با فرياد صدايش كردم ، قربان صدقه اش رفتم اما بازم نگذاشتند و گفتند ممكن است كفن باز شود ، آخ كاشكي باز مي شدشايد زنده بود ، شايد آنوقت صدايم را مي شنيد ، شايد جوابم را مي داد جوابم را مي دادشايد ...

تمام مسیر دنبال جنازه می دوید ُ تمام لباسهایم خاکی شده بود لنگه مفشم از پایم در آمده بود داشتم دیوانه می شدم احساس می کردم اینها همش یه کابوسه ....

و بدين ترتيب قلبم را ، روحم را ،و تمام روزهاي خوش گذشته ام را ، با او در روز ۱۹ آبان سال ۱۳۷۳درقطعه 32 بهشت زهرا جا گذاشتم .

(واي كه چقدر حالم بده ،چقدر دردناك بود آخ هنوز باور نمي كنم چگونه اون روزها را پشت سر گذاشته ام و چگونه بد از مامانم زنده هستم ،الان كه دارم تجديد خاطره مي كنم اشك تمام پهناي صورتم را پر كرده اگه بجاي صفحه كيبورد روي كاغذ مي نوشتم حتما جاي پاي اشكهايم را مشاهده مي كرديد )

 

مادرم کجایی برگرد که هنوز من چشم انتظارت هستم

 

   
مليكا كوچولو
دوست جونم ها ، يه سلام ارغواني با يه دنيا محبت تقديمتان باد .
متولد 19 آذر 1362 مي باشم و كارمند يك اداره دولتي.ساكن شهر پر از دود و ترافيك و در عين حال شهر دوست داشتني تهران .
دوستاي مهربونم من از سال 80 تا کنون در پرشین بلاگ می نوشتم اما از امروز نیز به به این سرزمین آمده ام تا دل نوشته هایم را بر بدن بلاگفا بر جای گذارم .
شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ حقیقت دارد به جز اسامی افراد که بنده از نامهای مستعار استفاده کرده .
گلهاي قصرم
صندوق خونه
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

melika2007ml

مليكا

http://melika2007ml.blogfa.com

خاطرات تلخ و شيرين مليكا

دوست جونم ها ، يه سلام ارغواني با يه دنيا محبت تقديمتان باد .
متولد 19 آذر 1362 مي باشم و كارمند يك اداره دولتي.ساكن شهر پر از دود و ترافيك و در عين حال شهر دوست داشتني تهران .
دوستاي مهربونم من از سال 80 تا کنون در پرشین بلاگ می نوشتم اما از امروز نیز به به این سرزمین آمده ام تا دل نوشته هایم را بر بدن بلاگفا بر جای گذارم .
شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ حقیقت دارد به جز اسامی افراد که بنده از نامهای مستعار استفاده کرده . الا اي كه راز خدايي خداكند كه بيايي Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt

قالب دختر تنها

قالب دختر تنها براي بلاگفا
http://www.melika2007ml.blogfa.com/Photo/m/melika2007ml.jpg < خوش آمدي مهربون >